شفای بچه ام را می خوام آقا!
چند روزی است که بچه ها سخت مشغول کار هستند، کوچه ی منتهی به محل کارمان را کاملاً تزئین کرده اند.
دیوارها را با گونی و پیشانی بندهای آویزان به آن، پوشانده اند و موقع عبور حس غریبی تو را در بر می گیرد.
محل کارمان نیز با آغاز محرم کاملاً شبیه یک حسینیه شده است، صبح ها بچه ها مشغول به تکاپوی جنگ نرم و رصدهای خبری هستند و غروب که شد، خیمه اباعبدالله برپا می شود و محل کارمان عنوان«خیمه علی اصغر» می گیرد.
بوی اسپند و عود و سینی های چای همه محله و کوچه را فرامی گیرد، حس و حال معنوی و ذکر حسین(ع) در همه فضا آکنده می شود ؛یاد ایستگاه های ص
برچسب: این داستان را نخوانید,داستان این دل دیوانه را,
نویسنده: طاها ابراهیمی
تاريخ: سه
شنبه
13 مهر
1395 ساعت: 16:18